تبليغاتX
ღ نخل تنها ღ

ღ نخل تنها ღ
چرانوشتم دربرگ تنهاییم برای تو ؟ نمی دانم،شایدکه روزی بخوانندبرتوعشق مرا
علی شریعتی

   شگفتا !

 

 وقتي که بود نمي ديدم‌‌ ، وقتي مي خواند نمي شنيدم

 

 

وقتي ديدم که نبود ، وقتي شنيدم که نخواند

 

 

چه غم انگيز است ، که وقتي چشمه اي سرد و زلال

 

 

در برابرت مي جو شد و مي خواند و مي نالد

 

 

تشنه آتش باشي و نه آب

 

 

و چشمه که خشکيد

 

 

چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودي

 

 

بخار شد و به هوا رفت

 

 

و آتش کوير را تافت و در خود گداخت

 

 

و از زمين آتش رويـيد و از آسمان باريد

 

 

تو تشنه آب گردي و نه تشنه آتش

 

 

و بعد عمري گداختن

 از غم نبودن کسي که تا بود از غم نبودن تو مي گداخت .

 

 

یادش سرشار ٬ از سرشاری که به من داد...

0

|+| نخل تنهاي شما علی ذاکری در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 10:23 AM |

عشق يعني...
http://i13.tinypic.com/2a99y4k.jpg

عشق يعني حسرت شبهاي گرم

                            عشق يعني ياد يك روياي نرم

                                          عشق يعني يك بيابان خاطره

                                                عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

                                                 عشق يعني گفتني با گوش كر

                                                عشق يعني ديدني با چشم كور

                                             عشق يعني گم شدن در لحظه ها

                                     عشق يعني آبي بي انتها

                            عشق يعني يك سوال بي جواب

                  عشق يعني راه رفتن نوي خواب

          عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

عشق يعني آخر خط بهشت

|+| نخل تنهاي شما علی ذاکری در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 9:10 AM |

ღღღღღღ دوستت دارم ღღღღღღ
 

عشق چی میگه؟؟؟

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني .

 عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .

عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .

عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني .

 عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم

|+| نخل تنهاي شما علی ذاکری در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 7:54 PM |

ترانه اي براي تو
         http://img.photoamp.com/i/ihYvmjG.jpg

    گفته بودند : بشکن !

اما اعتنايي نکرده بودم ....

لرزش صدايت ، گلايه هايت ، حرفهاي نگفته ات ...

تکانم داد !

گفتم : ديگر رفيق نيست !

اما اينبار حرفه دلم بـا حرفه زبانم يکي نبود !

به خاطره تــــو !

به حرمت تمام روزها و شب هاي يادگاريمان ، به حرمت واژه رفيق ، به حرمت حرفهايت .....!

گفتي : بشکن !

بـاشد رفـيـق !

اين بار غــرورم را بـا تمام غــرور خودم ،  خــرد مي کنم ..

و مي گويم مــن مغــرورتــريـن ،  ســربــزيــرتــريــن پسر شهـرم !!!


**دوستت دارم با صداي اهسته**


 براي تو  مي گويم

اين ترانه رو برات ميخونم

اين ترانه رو بگير بازش كن 

مثل معشوقه هاي قديم

دستهاي منو نوازش كن

اين ترانه شروع يه حسه

مثل يه جعبه ي شگفت انگيز

تو از اون تو يه عشق پيدا كن 

يا يه حسه دروغيه نا چيز

اين ترانه سه بعد داره سه حرف

تو كدومو ميخواي بگو كي بود     

كي ميخوست كه عاشقت باشه؟

اون فقط يه جسم خاكي بود

اين ترانه سه ضلع داره سه حرف

ما ميتونيم دو ضلع اون باشيم

مامي تونيم در کنار هم باشيم

ما  مي تونيم   عاشق هم با شيم

اي كه دستات سهمه دستامه

نميخوام مال كسي باشه

**عشق تو تمام تار و پودم    عشق تو زندگي وجودم**

من نميخوام كه بعد اين احساس

عشقمون مثلثي باشه

منو پشت مثلثا گم كن

واسه اينكه تو خاطرتم باشي

اين ترانه رو تجسم كن

واسه اينکه تو مال من باشي

|+| نخل تنهاي شما علی ذاکری در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 7:7 PM |

به ياد داشته باشيم...!!!
                                                                       

ياد داشته باشيم كه هميشه...

شانس هاي ديگري هم هستند

 و به ياد داشته باشيم كه هميشه...

دوستي هاي ديگري هم هستند

و به ياد داشته باشيم كه هميشه...

عشق هاي ديگري هم هستند

 و به ياد داشته باشيم كه هميشه...

نيروهاي ديگري هم هستند تنهابايدقوي وپُراستقامت باشيم

                                                                       

اين ديوانگيست ...

 كه از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينكه خار يكي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...

اين ديوانگيست ...

 كه همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينكه يكي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها كنيم...

      http://i12.tinypic.com/48entp3.jpg

                                                                       

از این حرفا بگذریم.....

احساس می کنم که همه من رو تنها گذاشتن....

همه به من پشت کردن.... همه من رو از خودشون دور کردن.....

چرا من اینجوری فکر میکنم؟؟؟؟         

                                                                       

|+| نخل تنهاي شما علی ذاکری در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 12:46 PM |

شکسپير ميگه :

هميشه به کسي فکر کن که تورو دوست داشته باشه نه به اون کسي که تو اونو دوست داشته باشي

                                                                       

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست....

بوسيدن قول ماندن نيست.....

و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست .....

هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ...

 اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني.

                                                                       

|+| نخل تنهاي شما علی ذاکری در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 8:3 PM |

آيا صبر كنم ...؟؟؟

                                      

خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام .

زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت

و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ،

 به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است...

حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟

 افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام .

 من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود .

بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ،

با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ،

 چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم

و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد .

يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟
                

                                                  

|+| نخل تنهاي شما علی ذاکری در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 7:50 PM |

عشق واقعی....
                                                                        

دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد .

 دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟

 پسر گفت : برتو عاشق شده ام .

دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ،

 خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو .

 پسر از آنجا برگشت و دختري بدصورت ديد ،

 بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟

 دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                    

                    حتما" برات پيش اومده وقتي داري به آسمون نگاه ميكني يكي ازت بپرسه:

 دوست داري كدوم ستاره ستاره تو باشه ؟

 اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ......

ولي يادت باشه اوني كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه هم دنبالشه ....

به ستاره اي خيره شو كه اگه كم نوره حداقل خيالت راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه...

                                                                       

|+| نخل تنهاي شما علی ذاکری در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ساعت 11:58 AM |

بال هايت را كجا گذاشتي ؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست .
 انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
.
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
.
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
.
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
.
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .
.
 انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد .
.
چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني.
.
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است .
.
درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
.
پرنده اين را گفت و پر زد .
.
 انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟
.
زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
.
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
.
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد .
.
آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
.....
 
 
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
******************************

زمان:بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند.

بس تند می گذرد برای انان که می ترسند.

بس طولانی ست برای آنان که در اندوه اند

و بس کوتاه برای آنان که سرخوش اند

اما ابدی ست برای انان که عاشق اند!!!

                                                                       

سهراب! گفتي چشمها را بايد شست . شستم ولي.....

گفتي جور ديگر بايد ديد. ديدم ولي.....

گفتي زبر باران بايد رفت . رفتم ولي ...

او نه چشم هاي خيس و شسته ام را ، نه نگاه ديگرم را ، .

هيچکدام را نديد،

فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده!

                                                                       

|+| نخل تنهاي شما علی ذاکری در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 8:32 PM |

تنهایی عشق ...
                                                                       


من ساليان سال در بدر به دنبال عشق گشته ام
من تمام سرزمينهاي دور را
در جستجوي عشق زير پا گذاشته ام
من در پس کوچه هاي عاشقي
دلم را ، رد تک تک خانه ها يش جا گذاشته ام
من در تاريکي شبهاي تنهايي
از همه اين کوچه ها گذشته ام
من چه غزلهاي عاشقانه براي عشق سروده ام
من آتش عشق را ، در دل همه عشاق افروخته ام
من خوشه عشق را به گيسوي دختران زيبا آويخته ام
من جرعه جرعه شراب عشق را ، با تو نوشيده ام
من چه شبها به ياد عشق تو تا به سحر گريسته ام
من در زندان تنهايي بدون عشق افسرده ام
|+| نخل تنهاي شما علی ذاکری در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 7:52 PM |

صد سال تنهایی

                                                                                    زمین به ما آموخت:ز پیش حادثه باید که پا پس نکشیم
مگر کم از خاکیم؟نفس کشید زمین ما چرا نفس نکشیم...

عشقی داریم و سینه ی سوزان
دردی داریم و دیده ی گریان
عشقی و چه عشقی؟عشق عالمسوز
دردی چه دردی؟درد بی درمان

نگاهم كرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم كرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم كرد دل به او بستم. نگاهم كرد اما بعدها فهميدم فقط نگاهم ميكرد